/4fb57fc3ZTp3ZWJwfGY6MTgxNjMwOC5qcGd8ZnVpOjE3ODk5NDZ8bDpmYXx2OjE.webp)
بازگشت ایرانیان خارج از کشور به ایران در روزهای جنگ، محور تازه «سپیده» شده است.
سهیل اسعد، مجری این برنامه، در گفتوگو با جامجم از معنای وطن، انگیزه بازگشت ایرانیان و تصویری که آنها از ایران امروز دارند، گفت.
به گزارش جام جم آنلاین؛ در جریان جنگ، یکی از تصاویری که توجه رسانهها را به خود جلب کرد، بازگشت ایرانیانی بود که سالها خارج از کشور زندگی کرده بودند؛ آن هم در شرایطی که هیچ نقطهای از کشور از خطر حمله در امان نبود. بسیاری از آنها در گفتوگوهای آن روزها، دلیل بازگشت خود را بودن کنار خانواده، مردم و وطن عنوان میکردند. حالا «سپیده» در ادامه مسیر «سندباد»، بخشی از روایت خود را به همین تجربه اختصاص داده و سراغ ایرانیانی رفته که پس از سالها زندگی در خارج، دوباره به ایران بازگشتهاند. به همین بهانه با سهیل اسعد، مجری «سپیده»، درباره معنای این بازگشت، تصویری که این افراد از ایران دارند و جایگاه وطن در روایت آنها گفتوگو کردیم.
«سپیده» در ادامه مسیر «سندباد» شکل گرفته؛ اما در این فصل، روایت ایران از نگاه ایرانیانی که سالها در کشورهای دیگر زندگی کردهاند و برخی از آنها در شرایط جنگی به ایران برگشتهاند، پررنگتر شده است. از نگاه شما، این تغییر تمرکز چه زاویه تازهای به روایت ایران اضافه کرده است؟
«سپیده» با حضور ایرانیهایی شکل گرفته که خیلیهایشان مدتی خارج از کشور زندگی کردهاند و حالا برگشتهاند. به نظرم اینجا مفهوم «وطن» خیلی پررنگتر شده است. دیگر فقط بحث انتخاب یک کشور یا انتخاب یک سبک زندگی نیست؛ الان زندگی در وطن، خدمت به وطن و حتی دفاع از وطن مطرح است.
در «سندباد» بیشتر درباره سفر، تجربه یک زندگی متفاوت، آشنایی با فرهنگها و آداب و رسوم مختلف، تنوع کشورها و طبیعت صحبت میکردیم. اما در «سپیده» با آدمهایی روبهرو هستیم که مدتی خارج از کشور زندگی کردهاند و حالا تصمیم گرفتهاند برگردند؛ یعنی تصمیم به بازگشت، پیوستن و دوباره کنار وطن قرار گرفتن. انگار وطن مثل مادری است که مدتی از او دور بودهایم و حالا دوباره به سمتش برمیگردیم. به نظرم این یکی از تفاوتهای اساسی «سپیده» است.
نکته دوم برای من، خود واقعیت ایران است. به نظرم در این شرایط، خیلیها با یک واقعیت متفاوت از ایران روبهرو شدند. گاهی شما آنقدر درگیر ظاهر یک موضوع هستید که جوهر و حقیقتش را نمیبینید. حالا با تمام اتفاقاتی که افتاده، با جنگ و این شرایط حساس، این آدمها دوباره با جوهر ایران روبهرو شدند یا در واقع چیزی را که شاید فراموش کرده بودند، دوباره به یاد آوردند. به نظرم ایران دیگر فقط آن چیزی نیست که در ظاهر میبینیم؛ یک ایران جوهری و عمیقتر هم وجود دارد که در این شرایط خودش را بیشتر نشان داده است.
نکته سوم هم برای من، معنوی بودن این بازگشت است. احساس میکنم این آدمها فقط با یک تصمیم معمولی برنگشتهاند؛ با دل و روحشان تصمیم گرفتهاند برگردند. خیلی از ایرانیهایی که قبلا به اروپا، غرب یا کشورهای دیگر میرفتند، بیشتر به دنبال یک زندگی مادی و امکانات و لذتهایی بودند که فکر میکردند شاید در ایران پیدا نکنند و باید جای دیگری دنبالش بگردند.
اما الان به نظرم آن بخش مادی ماجرا کمرنگ شده و چیزی که بیشتر خودش را نشان میدهد، لذت و معنای معنوی زندگی است. برای همین من این بازگشت را بیشتر یک بازگشت معنوی میبینم؛ بازگشتی که معنویت در آن نقش پررنگی دارد.
/b7056b35ZTp3ZWJwfGY6MTgxNjI5Ny5qcGd8ZnVpOjE3ODk5NDd8bDpmYXx2OjE.webp)
شما با مهمانانی گفتوگو کردهاید که تجربه زندگی در کشورهای دیگر را دارند و حالا ایران را دوباره و در شرایطی متفاوت میبینند. در جریان این گفتوگوها، کدام تفاوت میان تصویری که پیش از بازگشت از ایران داشتند و آنچه در ایران امروز دیدهاند، بیشتر برای شما قابل توجه بود؟
چیزی که من تقریبا در صحبتهای همه این دوستان میبینم و روی آن خیلی تأکید دارند، بحث مردم ایران و ملت ایران است. به نظرم وقتی یک نفر مهاجرت میکند، معمولاً بیشتر دنبال این است که یک زندگی ایدهآل برای خودش پیدا کند. فکر میکند شاید در یک کشور دیگر بتواند به آن زندگی برسد و به همین خاطر میرود. در این تصمیم، معمولاً خیلی به جامعه، مردم و این بُعد انسانی ماجرا فکر نمیکند؛ بیشتر نگاهش به زندگی خودش است.
اما چیزی که در این بازگشت برای من خیلی جالب بود، این است که مردم و جامعه ایران دوباره برای این افراد موضوعیت پیدا کردهاند. خیلیهایشان میگویند ما میخواهیم کنار مردم ایران باشیم، در این حرکت مردم شریک باشیم و دوباره خودمان را عضوی از این خانواده، یعنی ملت ایران، ببینیم. حتی میخواهند سهمی از این اتفاق و این پیروزی ملی داشته باشند.
به نظرم این نکته را در حرفهای خیلی از آنها میشود دید. یعنی اینطور نیست که فقط با یک تحلیل سیاسی یا به خاطر شرایط جنگ تصمیم گرفته باشند برگردند. چیزی که بیشتر از همه روی آنها اثر گذاشته، خود مردم ایران بودهاند؛ حرکت مردم، تجمعها، فداکاریها، صبر و استقامتشان. من احساس میکنم همین چیزها در این مدت در دل خیلی از ایرانیهایی که خارج از کشور بودند، یک شوق و انگیزه برای برگشتن ایجاد کرده است. برای همین، اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، به نظرم قهرمان اصلی این مرحله، خود مردم ایران هستند؛ ملت و جامعه ایران که این حرکت را شکل دادهاند.
بخشی از روایتهای «سپیده» به مقایسه تجربه زندگی در ایران با کشورهای دیگر برمیگردد؛ از امکانات و پیشرفتها گرفته تا نحوه مواجهه جامعه با شرایط دشوار. این مقایسهها در گفتوگوها چگونه شکل گرفت و چه نکتهای در آنها برای مخاطب ایرانی میتواند ملموستر باشد؟
اگر بخواهم مقایسهای بین ایران و کشورهای دیگر داشته باشم، خب طبیعی است که کشورها از نظر امکانات و پیشرفت با هم فرق دارند. بعضی کشورها از ایران پیشرفتهترند و بعضی هم شرایط متفاوتی دارند. این تفاوتها را نمیشود نادیده گرفت.
اما چیزی که من در این گفتوگوها بیشتر متوجه شدم، این است که معنای زندگی برای آدم فقط امکانات و تکنولوژی نیست. مخصوصا برای کسانی که بعد از سالها زندگی در خارج، تصمیم گرفتهاند برگردند. برای این آدمها دیگر مسئله فقط این نیست که کجا امکانات بیشتری دارد یا کدام کشور پیشرفتهتر است. انگار بیشتر دنبال خودِ زندگیاند؛ دنبال یک زندگی انسانی.
به نظرم در همین جستوجو به این نتیجه رسیدهاند که ایران میتواند این امکان را به آنها بدهد؛ اینکه آدم بتواند یک زندگی شریف داشته باشد و به جنبههای انسانی زندگیاش بیشتر برسد. بالاخره ممکن است شما همه امکانات را در اختیار یک نفر بگذارید، اما اگر آنجا آرامش، لذت معنوی یا یک حال خوب انسانی وجود نداشته باشد، این همه امکانات چه فایدهای دارد؟ امکانات که خودش هدف نیست؛ وسیله است برای اینکه آدم بتواند زندگی بهتری داشته باشد. اگر این اتفاق نیفتد، حتی با وجود همه امکانات، باز هم یک چیزی کم است.
برای همین، چیزی که من فکر میکنم ایران میتواند به انسان بدهد، فقط امکانات و پیشرفت نیست. از نظر امکانات، ترقی و پیشرفت، خب ما در حد متوسط خیلی از کشورها هستیم؛ اما در کنار اینها، یکسری معناها و ارزشها وجود دارد که به نظرم مخصوص ایران است.
به نظرم این آدمها هم بیشتر دنبال همین هستند. یعنی دیگر سؤال اصلیشان این نیست که کجا امکانات بیشتری دارد؛ سؤال این است که کجا میتوانم یک زندگی واقعیتر و انسانیتر داشته باشم؟ به نظرم به این نتیجه رسیدهاند که در ایران میتوانند یک زندگی کریمانه، باشرف و انسانی داشته باشند؛ زندگیای که در آن آدم بتواند خودش را رشد بدهد و به یک معنای عمیقتر از زندگی برسد.
/015ad1d7ZTp3ZWJwfGY6MTgxNjMwMC5qcGd8ZnVpOjE3ODk5NDh8bDpmYXx2OjE.webp)
وقتی با ایرانیانی گفتوگو میکنید که سالها خارج از کشور زندگی کردهاند و حالا در شرایط جنگی به ایران برگشتهاند، مفهوم «وطن» و «هویت ایرانی» چه جایگاهی در روایت آنها پیدا میکند؟ آیا مواجهه دوباره با ایران در چنین شرایطی، نگاه آنها به وطن را تغییر داده یا ابعاد تازهای از آن را برایشان آشکار کرده است؟
من اول گفتوگو درباره وطن صحبت کردم، ولی اگر بخواهم یک مقدار بیشتر بازش کنم، من این ماجرا را اینطور میبینم: فرض کنید مادری داریم که سالم است و مشکل خاصی هم ندارد. خب آدم راحتتر میتواند از مادرش دور شود و بگوید چند سالی میروم یک جای دیگر زندگی میکنم. چون میداند مادرش سالم است و نگرانی خاصی ندارد، شاید خیلی متوجه نباشد که بودنش کنار مادر چقدر اهمیت دارد.
اما وقتی مادر بیمار میشود، یا حتی شرایطش طوری میشود که آدم میداند شاید فرصت زیادی برای بودن کنارش نداشته باشد، همهچیز فرق میکند. آن موقع آدم دلش میخواهد برگردد، کنار مادر باشد و هر کاری از دستش برمیآید برایش انجام بدهد.
من فکر میکنم الان برای وطن هم چنین اتفاقی افتاده است. وقتی وطن در شرایط جنگ قرار میگیرد، انگار مادری است که نیاز به کمک دارد؛ نیاز دارد بچههایش کنارش باشند، تنها نماند و هر کاری از دستشان برمیآید برایش انجام بدهند.
این حس را من تقریباً در صحبتهای همه مهمانهایی که با آنها گفتوگو کردهام، میبینم. اینها فقط نیامدهاند که حضور داشته باشند یا چند روزی در ایران باشند. تقریباً همهشان از یک «مأموریت» حرف میزنند. میگویند ما احساس کردیم باید برگردیم، باید کنار مردم باشیم و باید کاری انجام بدهیم.
این «باید» برای من خیلی مهم است. چون وقتی با آنها صحبت میکنید، میبینید دارند از یک وظیفه انسانی، اخلاقی و ملی حرف میزنند؛ از اینکه «من ایرانیام و در چنین شرایطی باید کنار ایران باشم». به نظرم همین نگاه، یکی از قشنگترین و ارزشمندترین بخشهای این بازگشتهاست.
/863c6f98ZTp3ZWJwfGY6MTgxNjMwNy5qcGd8ZnVpOjE3ODk5NDl8bDpmYXx2OjE.webp)
شما خودتان سالهاست در ایران زندگی میکنید. مواجهه با روایت ایرانیانی که پس از سالها زندگی در خارج، در چنین شرایطی به کشور بازگشتهاند، چه اثری بر نگاه شخصی شما به ایران داشته است؟ آیا این تجربه، چیزی به علاقه یا نگاه شما نسبت به ایران اضافه کرده است؟
من خیلی صریح بگویم؛ در عشقی که نسبت به ایران دارم، چیزی اضافه نشده. علاقهای هم که از قبل در قلبم به ایران داشتم، با این اتفاقات بیشتر نشده و چیز تازهای هم درباره ایران ندیدهام.
اما چیزی که این روزها خیلی برای خودم جالب و لذتبخش بود، این است که آن نگاهی که همیشه نسبت به ایران داشتم، وقتی حرفهای این دوستان را میشنوم و میبینم بعد از سالها زندگی در خارج برگشتهاند، مدام تأیید میشود.
یک مثال ساده بزنم. فرض کنید من بازیگرم و برای یک نمایش مدتها تمرین کردهام. خودم میدانم زحمت کشیدهام و کارم را درست انجام دادهام. اما وقتی نمایش تمام میشود و مردم بلند میشوند و تشویق میکنند، حس دیگری دارد. انگار یک تأیید بیرونی میگیرید که میگوید: «بله، کارت درست بوده.»
من این روزها یک چنین حسی دارم. من در جوانی ایران را انتخاب کردم و حدود ۳۰ سال است که در این کشور زندگی میکنم. این انتخاب خودم بود؛ با آزادی و اختیار کامل تصمیم گرفتم اینجا بمانم. حالا بعد از ۳۰ سال، وقتی میبینم آدمهایی که سالها خارج از ایران زندگی کردهاند، با این نگاه و انگیزه برمیگردند و روایتهایشان را میشنوم، یک جورهایی احساس میکنم انتخاب آن روز من تأیید شده است. انگار به من میگویند: «بله، انتخابت درست بوده.» این حس برای من خیلی لذتبخش است.
یک چیز دیگر هم برایم خیلی مهم است. احساس میکنم نسل ما یک مسئولیتی دارد؛ اینکه برای نسلهای بعد توضیح بدهد ما کجا هستیم، چرا اینجا هستیم و چه چیزی ما را به ایران پیوند میدهد. به نظرم رابطه آدم با ایران فقط یک رابطه عاطفی و احساسی نیست. فقط هم بحث زندگی مادی نیست. یک معنای عمیقتری پشت این رابطه وجود دارد. من حدود ۳۰ سال پیش به این معنا رسیدم و آن را فهمیدم و حالا دوست دارم نسلهای بعد هم بتوانند این معنا را بفهمند و با آن ارتباط برقرار کنند.
برای همین، دوست دارم خودم هم در این مسیر سهمی داشته باشم؛ یعنی در انتقال این نگاه و این معنایی که من درباره ایران به آن رسیدهام، برای نسلهای بعد نقش داشته باشم و درباره چیزهایی که فکر میکنم ایران شایسته آنهاست، حرف بزنم.
نوشتن دیدگاه جدید